در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم
شرم خندیدن، به مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.
کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز ...
با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.
رخشان بنی اعتماد

/

یک روز یک کرده

اسمش علی جرایه بود اهل آبدانان

فقط ۱۲ سالش بود که در جبهه مهران خمپاره عراقیا به سرش خورد و

نوجوان ترین شهید جنگ لقب گرفت

... و شاید الگویی برای دانشمند هسته ای آبدانان داریوش رضایی نژاد

/

یک روز یه ترکه

اسمش حمید باکری بود، شاید هم مهدی.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه دفاع و سرفرازی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم
/

یه روز یه رشتیه

اسمش مجید سمیعی بود

اونقدر توی جراحی مغز و اعصاب به بشریت خدمت کرد که

سراسر ایران و جهان به اسمش افتخار می کنه

/

یه روز یه لره

اسمش بهنام محمدی بود،

اول جنگ توی خرمشهر ۱۳ سالش بود که ترکش خمپاره به قلبش خورد

 و ستاره ای جاودان شد
/

یه روز یه سید سبزپوش اصفهانی

بعد خبر خوشی که داد یه اسکناس را هم جهت برکت کاسبی به صاحب مغازه داد ... شاید میدونست که ۱۲ سال بعد پسر همون صاحب مغازه یعنی علیرضا کریمی در ۱۶ سالگی

شهید میشه و ۱۶ سال بعد باز هم با یه معجره پیکرش به شهرش برمیگرده


یه روز یه قزوینی
اسمش عباس بابایی؛ خلبان بود و ...

/

 یه روز یه عربی

اسمش علی هاشمی بود معروف به سردار هور

/

                  یه روز یه شهرضایی       

اسمش ابراهیم همت

/
یه روز ما همه با هم بودیم...،

کرد و ترک و رشتی و لر و اصفهانی
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم
این از فرهنگ ایرانی به دور است.

 آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند
پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه
/
آنقدر اين پیام را بخوانيم تا عادتهاي قجري در خنديدن به
هموطن( آنكه در ديده ما جا دارد ) در ما بميرد
و با هم يكي باشيم مثل هميشه،
مثل زمانهاي سخت جنگ و دفاع مقدس و مثل زمانهاي جشن و افتخار

... و حالا ما همه با همیم